|

- كبوتر چرخيد
گنبد هنوز سر جايش بود
و آسمان داشت به آواي بلال نزديك مي شد
آهو از پي سقاخانه مي رفت
باران كه بند آمد
كبوتر گفت: ضمانت كن ايوان را كمي نزديكتر بيايم . . .
و آهو خنديد: ديروز را در تاكستان چه مي كردي؟
كبوتر دستپاچه شد. . .
آهو سجاده انداخت: قرب اگر مي خواهي
پروازت را وفا كن
دام و دانه اينجاست
و تاكستان تو را زمينگير مي كند . . . - كبوتر شرمندگي نگاهش را در زلال حوض مي ديد
و آهو داشت به ضامن مادرش اقتدا مي كرد
مناره ها كه تكبيرة الاحرام گفتند
آهو جايي براي كبوتر خالي كرد
صف سجاده ها از باب الجواد بالا مي رفت
و باران التماس مي كرد كه ببارد
- كبوتر اذن قرب گرفته بود پ.ن:
آقا جان
سجاده ام گاه گاهی بوی جان نمیگیرد
هرچه چشم میگردانم مناره ای نمیابم
عصر نیامده آفتابی نوازشم نمیدهد
حکمت این برجهای بزرگ چیست که بر دیدگنم قدرت نمایی میکنند!
پرنده ای پر نمیزند
و عطری به مشامم نمیرسد
راستی آقا جان
عطری که مادر بزرگ از حرمت به یادگار آورده بود تمام شده!
میشود بخواهی....؟!!
ضامن شوی....؟!!
|